بي مقدمه(ثابت)

چیست این دلشوره های بیکران      پشت کاشی های سبز جمکران
کشتی امید در گل تا به کی             بانگ اللهم عجل تا به کی
تا به کی از داغ هجران تو صبر       جلوه کن ای آفتاب پشت ابر

يا لطيف

فردا را چگونه مي توان ديد

فردايي که امروزش همه در غوغا است
فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم
کجاست يک دل آرام
کجاست آرزوهاي آرزو نشده
کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد
نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم
نمي دانم اشکم را براي که بريزم
نمي دانم سوز عشق را از که بايد بياموزم
کاش ميشد در بن بست سکوت  خانه اي از فکر نساخت
کاش ميشد عشق را در خاکستر ياد ها نگاه داشت
کاش ميشد اشک را در جويبار احساس نريخت
چرا اين مردم دل هاشان را با اب سياه افکار ديگران مي شويند
چرا اين مردم عطش بودن را در انتظار  ديدار يار سيراب نمي کنند
چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده
نمي دانم چرا هر چه در بيراه هاي تنهاييم پرسه ميزنم خانه تنهايي هايم را نمي يابم
کاش مي آمدي و من را از حصار سخت دو دلي نجات ميدادي
فردا روز توست
روز شنيدن بوي نرگس
روز ديدن خال گونه ات
روز انتظار
روز تقديم اشکها بر زير پايت
روز شکستن ديوار دوري هفت روز
مرا درياب
مي داني چه هستم
مي داني چه بايد باشم
مي داني چه مي خواهم باشم
دستم را بلند کرده از تو مدد مي خواهم
تا يک دل آرام را ,
تا آرزوي بازگشتت را ,
تا اميد به انتظارت را
از تو طلب کنم 
مي خواهم بدانم
چگونه دلم را به دست افکار تو ,
اشکم را در دامان تو ,
سوز عشق را براي تو داشته باشم
ديگر نمي گويم کاش ميشد
ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي
ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري
ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم

با او حرف زدم
صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد
من مي سوزم
جوابش را نمي شنوم
دفتر افکارم سفيد است
اما
او برايم نوشته است
با رنگ سفيد
مي خواهد من خود بيابم
مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است
آري
بايد بشنوم
مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است
مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است
منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم
با عشق به او ,
با مدد از او
و  با توکل از خداي او
يا حق

آقای ما

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي ما تو را مي طلبد يا مولا
مهر در سراشيب جاده ي عمل زير چرخهاي سنگين ستم له ميشود در نبودت تو ما را رها نخواهي کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتي هر ثانيه در آرزوي زيارت رخ چون خورشيدت، دست بر آسمان داريم و در محمل نياز، از پروردگار بلند مرتبه، ظهور پرشکوه تو را تمنّا مي کنيم
آقاي ما
بيا که احساس نيازمند توست
پرنده ها در سلام صبحگاه خود تو را مي خوانند و گلها به اميد نوازشت رخ مي نمايانند
بيا که دستهاي نا توان ما در آرزوي ياوري تو مولا، شب و روز از گونه هامان قطرات شبنم را بر مي چيند و لطافت باران را به جاده هاي عشق مي پاشد، بلکه گلستاني بسازد از گلهاي ناز و اطلسي که فرش راهت باشد و خاک قدمت
بيا که زمين تشنه ي محبت و سلام توست و زمان در نقطه ي انتظار ايستاده است

خواب دیدم; خارها بى‏ حس شدند                     ناگهان; گلها همه نرگس شدند

آسمان از هشت ‏سو آیینه ریخت                      از تمام هفت روز آدینه ریخت

ناگهان دروازه مشرق شکافت                         عشق آمد، سینه منطق شکافت

بخوانید و بهره بگیرید

1 . قرآن صد و چهارمین کتاب آسمانی است . ابوذر غفاری می گوید: از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره تعداد انبیا و کتابهایی که به آنها داده شده است سؤال کردم، حضرت فرمودند: تعداد پیامبران 124000 است که 313 نفر آنها رسول و بقیه نبی بودند و کتابهایی که بر پیامبران نازل شده، یکصد و چهار کتاب است;

ادامه نوشته

كعبه دل

كعبه دل

پاى كوبان ز پى نغمه تار آمده‏ام‏

دست افشان بسر كوى نگار آمده‏ام‏

بهر آن نيم نگه با دل زار آمده‏ام‏

حاصل عمر اگر نيم نگاهى باشد

جان فزايد كه در اين فصل بهار آمده‏ام‏

باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار

 به هواى رخ آن لاله عذار آمده‏ام‏

در ميخانه گشائيد كه از مسلخ عشق‏

باز رستم، ز پى ديدن يار آمده‏ام‏

جامه زهد دريدم رهم از دام بلا

به صفا پشت و سوى شهر نگار آمده‏ام‏

به تماشاى صفاى رخت اى كعبه دل‏

"امام خميني(ره)"

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسي به فكر شما نيست راست مي گويم

دعا براي تو بازيست راست مي گويم

اگرچه شهر براي شما چراغان است

براي كشتن تو نيزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور مي ترسم

دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم

من از سياهي شب هاي تار مي گويم

من از خزان شدن اين بهار مي گويم

درون سينه ما عشق يخ زده آقا

  تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

 

در انتظار قائم

جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد

نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد

بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

شایـد ایـن باغــچه ده قـرن به اســتقبــالت

فــرش گسـتـرده و در دســت گلایــل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مــاه مخــفـی شــدنـش نـیــز تـعــادل دارد

کودکی فـال فروش است و به عشــقـت هـر روز

می خـــرم از پــسرک هـر چه تـفــال دارد

یــازده پـله زمــین رفـت بــه سـمــت مــلکوت

یــک قـدم مانــده زمـیـن شــوق تکامـل دارد

هـیــچ سـنگی نـشـــود سـنگ صـبورت، تـنـــها

تکیـــه بــر کــعـبــه بــزن، کـعــبه تــحـمــل دارد...

( شــــاعـــر ســیـدحــمیــدرضــابـرقـعی)

شعر

داني که انتظار تو با ما چه مي‌کند؟

توفان ببين به پهنه دريا چه مي‌کند

آشفته ام چو موج به درياي زندگي

آشفتگي ببين به دل ما، چه مي‌کند

ادامه نوشته

انتظار

                                                                                                                        

یا این دل شكستة ما را صبور كن

یا لا أقل به خاطر زینب ظهور كن

دیگر بتاب از افق مكه ، ماه من!

این جاده های شب زده را غرق نور كن

با ذوالفقار حضرت مولا ، بیا و بعد

دلهای شیعه را پرِ حسّ غرور كن

با كوله بار غربت و اندوه خود بیا

از كوچه های سینه زنی مان عبور كن

امشب بیا كه روضه بخوانی برایمان

امشب بساط گریه مان را تو جور كن

یا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان

یا خاطرات عمه تان را مرور كن

هم از وفای ساقی لب تشنگان بگو

هم یادی از مصیبتِ سرخ تنور كن